تبليغاتX
اعـــترافاتِ یه دختــــــــــــــر








اعـــترافاتِ یه دختــــــــــــــر

بر دروازه دوزخ می خوانید: شما که وارد می شوید , دست از هر امیدی بشویید

اگه یه BMW X6

بیاد رو یه مزدا3

چی میشه به نظرت؟!!!!

+ و ما همچنان زنده ایم

تا کور شود هر آنکه نتواند دید!

+ خیلیم خوبَم

گور بابای بعضیا

+ همچنان Dial up

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391

کی میگه که من نگفتم برگرد؟!!

خدا که دید ،

دید چه جوری غرورمو گذاشتم زیر پام.

چند بار بهش زنگ زدم ،

چند بار رفتم در خونشون ،

چند ساعت زیر بارون ،

سرِ کوچشون وایسادم تا ببینمش و

حرف بزنم ،

چند بار تو دانشگاه خواستم باهاش حرف بزنم ،

چند بار امیر و المیرا و آرمان و حسین و آرین و ... واسطه کردم ،

چند بار توی yahoo بهش pm  دادم ،

حتی تا یه ماه تو لیست دوستای فیس بوکم نگهش داشتم ،

اما فایده نداشت ،

دیگه چه کار باید میکردم؟

انگار هیچوقت نشناخته بودمش.

اون سیامک مهربون و دلرحم ،

مُرده بود ،

هرچی بیشتر التماس میکردم ،

بدتر میشد.

انگار اصن نمیدید ،

نمیشنید ،

نمیدونم اینهمه نفرت از کجا اومد ،

نمیدونم چه جوری تونست همه روزای خوبمون ،

خاطره هامون ،

همرو فراموش کنه.

نمیدونم و نمیفهمم.

حالا من شدم مثه یه آدمک کوکی ،

بی قلب و احساس.

هیجکسو دوست ندارم ،

هیچ احساسی به هیچکس ندارم.

خنثیِ خنثی.

به حرفای هیچکس اعتماد ندارم.

میرم ،

میام ،

بی هیچ حِسی.

حتی دیگه نگاهمم روح نداره.

شکستم.

بد شکستم.

اونقدی که صدای شکستنمو خودمم شنیدم.

دیروز

با کیــ ـــــاوش رفتم دانشگاه.

سیامک همیشه باهاش بد بود.

کیاوش ،

دوستِ دانش بود و

دانش ،

پسر عموی مهـــرگان ،

و سیامک میدونست که من و کیا قبلا"

باهم دوست بودیم.

سیامک دید ،

نمیدونم شناخت ،

یا نه.

اما دیگه برام مُهم نیست.

این دیگه آخریش بود.

وقتی نمیخواد ،

خوب نمیخواد دیگه.

تا 4 اونجا بودیم ،

با بچه ها.

کیا با همشون کلی جور شده بود.

نشستیم با بچه ها فوتبال بازی کردیم ،

ناهار خوردیم ،

قلیون کشیدیم و

برنامه های iPhon ُ رد و بدل کردیم!

بعد 2تایی اومدیم تهران ،

رفتیم حافظیـه ،

به یاد قدیما.

من و کیا موقع انتخابات ،

اون موقع که من شالم سبـــــــز بود و

اون تی شرت و شلوارش سبز ،

باهم آشنا شدیم.

قبل از اینکه سیامکی تو زندگیم بیاد ،

که به خاطرش همه چیزو

همه کَسو بزارم کنار.

حالا بعد از 3 سال ،

باز باهمیم ،

مثلِ قبل.

با یه تفاوت :

من رگِ احساسمو زدم.

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391

چه حسی داری ها؟

چه حسی داری وقتی هر هفته  2 روز

هر روزشو با یکی میام دانشگاه؟

حرص میخوری؟

ناراحت میشی؟

عصبی میشی؟

یا شایدم بی تفاوتی و برات مهم نیست.

شاید ته دلت بهم میخندی.

اما نه

تو نمیتونی بی تفاوت باشی.

چون هنوزم دوستم داری.

چون همه جا سر راهم سبز میشی.

تو راهرو ،

تو پله ها ،

تو پارکینگ ...

همه جا.

اما هیچ حرفی

هیچ اشاره ای

هیچ عکس العملی ،

هرچی هست

نگاه و

نگاه و

نگاه.

لعنتی

من دیدم.

دیدم که وقتی نازنین اومد تو رستوران

چه جوری نگاه میکردی و

با چشمات دنبالم میگشتی.

دیدم که وقتی مهـــرداد نشست کنارم و

دستمو گرفت

چه جوری نگاه کردی.

دیدم که با عصبانیت

با یه بطری آب معدنی تو دستت

بلند شدی رفتی بالا

قلیون بکشی.

دیدم که هنوز

لباسایی رو میپوشی

که یا من برات خریدم

یا باهم خریدیم.

دیدم که کیفِت توی کلاس هست ،

اما خودت نمیای سرِ کلاس.

دیدم که تو راهرو

با المیرا گرم گرفته بودی

که مثلا" حرص منو دربیاری.

من همه اینارو دیدم.

لا مصب تا کی؟

تا کی زنگ بزنم از آرین بپرسم

که امروز تو میای دانشگاه یا نه؟

تا کی بگردم دنبال ماشینت و

ماشینمو روبروت پارک کنم؟

تا کی برات sms خالی بفرستم؟!

تا کی میخوای به همه بگی پگاه تغییر کرده؟

دیگه اون پگاه نیست...

آره من تغییر کردم.

اما من عوض نشدم ،

عوضی شدم.

و مسبب همه اینا تویی.

تو که التماسامو ،

گریه هامو ،

sms هامو ،

زنگامو ،

همرو ندیده گرفتی.

تویی که میگفتی عاشقمی و

بدون من نمیتونی زندگی کنی ،

اما رفتی .

راحت ،

بی دردسر.

تویی که نشنیدی

وقتی گفتم

هیچی ازت نمیخوام ،

دیگه هم برام مهم نیست تا کی پیشم بمونی ،

فقط پیشم بمون ،

یه فرصت دیگه بهم بده.

تویی که بهم گفتی

اگه راستشو بهم بگی

قول میدم ببخشمت.

تویی که منو ندیدی.

تو مقصری.

مقصر تغییر کردنم ،

عوضی شدنم ...

+ مخاطب خاص

+ نِتم قطعه که دیر به دیر آپ میکنم و

کامنت جواب نمیدم و

فیس بوک نمیام.

+ این دفعه

نه از پُست رمزدار خبری هست

نه از shift

هیچی واسه پنهون کردن ندارم.

+ خوب نیستم.

+ 1 سال و 

2 ماه و

17 روز...

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391

4 روز شیــــ ــــراز بودم.

وقتی رفتم حـــ ـــــافظیه

وقتی چشمم افتاد به قبر حافــــظ

نا خود آگاه اشکم درومد.

همیشه ،

تو هر کاری ،

از حافـــظ کمک میگرفتم.

اعتقاد و ایمان عجیبی بهش داشتم و

حالا

دقیقا جایی بودم که

هزاران نفر میومدن

میشستن

فاتحه میخوندن و

دیوانِشو باز میکردن

به امید اینکه فــال خودشونو توش ببینن.

پس منم نشستم ،

با چشمای پر از اشک ،

اهمیت ندادم که دیگران دارن با تـعجب نگام میکنن.

فاتحه خوندم و

کتابشو باز کردم:

دست از طلب ندارم تا کام من براید

یا تن رسد بجانان یا جان ز تن دراید ...

+ شیــــــ ــــراز

واقعا" قشنگه.

آدمو آروم میکنه و

عشــق آدمو چند برابر...

+ واسم دعا کنین

خیلی.

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

۳ روز

من بودم و

گوشیمو

دریا و

یه کم پول توی کوله پشتیم -

اینو گفتم که بدونین چقدر بی خیال دنیا شدم -

فکر

مشـــ ــــروب

دود

فکر

مشـــ ــــروب

دود

خاطـــــ ـــره

فکر

مشـــ ــــروب

دود

گریـــــــــه

فکر

مشـــ ــــروب

دود

سیامـــــ ــــک ...

رها

از همه چیز

از همه کس

خیلی بده آدم هرچی سعی کنه

نتونه کسی رو دوست داشته باشه و

همرو فقط واسه سرگرمی و وقت گذرونی بخواد

خیلی بده یکیو بخوای

واسه برگشتنش به هر دری زده باشی و

اون راحت لهت کنه و بره و

تو از دور ببینیش و

آروم آروم تو خودت بشکنی و

یادت بیاد که چقدر غرورتو به خاطرش گذاشتی زیر پا...

خیلی بده که بعد از یه سال و یک ماه

هنوز دلت با دیدن یه نفر،

فقط همون یه نفر آروم بگیره.

الان

من

رهای رهای

تنهــــــــا

دلم مال هیچکس نیست

جز یه نفر

چه مال من باشه

چه نباشه...

شنبه نهم اردیبهشت 1391

چشمان من به دیده او خیره مانده بود

جوشید یادِ عشق کهن در نگاه ما

ناگاه ، عشق مُرده سر از سینه برکشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از حسرت که این منم

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود؟

ما هرکدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر آن نبود...

+ مخاطب خاص

+ خودمو پیا کردم !

میدونی به چه نتیجه ای رسیدم؟

اینکه اگه 10 سالم بگردم و

با 100 نفرم دوست بشم

هیچکدومو اندازه اون دوست ندارم

من عاشق رامیـــــ ـــــن بودم

اما اونو دوست داشتم ،

خیلی دوسِش داشتم ،

و دوست داشتن خیلی بهتر از عشــ ـــــقه

چون یه طرفش تنفر نیست و

همیشه موندنیه.

کاش می فهمیــــ ــــــد...


دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391

2 تصــــــــادف در یک روز!

عصــــــ ـــــــر

خواســــــتم از پارکینگ در بیام

دنده عقــب.

یکی از همـسایه های گاگولمون

ماشینشو خیلی وســــط گذاشته بود.

خواستم نخورم به اون

رفتم تو در!

گِلگیــــــ ـــــــر عقب کلا" به فــــ ــــــــاک رفت!

حالا اون به کنار

یه جا تو سربالایی

یهو یه تاکسی از پارک درومد

پیچید جلوم

زدم رو ترمز.

یه پســـ ــــــره ی کور یه جوری از پشت کوبید به ماشین

که گوشیم از جلو پرت شد صندلی عقب!

3 دقیقه تو شوک بودم قـــــشنگ.

بهش میگم کـــــــــــوری؟!

میگه

تو که ماشیـــــــنت چیزیش نشد

من دهـــنم سرویس شد!

حالا منم اســــــترس داشتم در حدِ مرگ!

در به در دنبالِ صافــــــــکار.

تا اینکه سیــــــ ـــــنا به دادم رسید و

بردیم ماشینو یه جا

40 تومـــــ ـــــن خرجش شد.

یعنی میخواستم بُکشم خودمو

آخه آدم تصادفم میکنه

دُرُست حسابی باشه!

این اوج بد شانســــــــی بود.

دقیقا" مثه تصادفی قبلی.

الانم که اومدم خونه

تازه فهمیدم از شوک و ضــــــربه

عضـــــــله پُشتم گرفته.

انقدر درد میکنه که نه با آب گرم

نه ماســـــــاژ

خوب نشد.

تا فردام اســـترس دارم

که بابائه

ماشینو تو پارکیـــــــ ـــــنگ میبینه

نفـــــــهمه !

+ تمام تصادفای من

ناشی از بی اعـــــصابیه.

نمیدونم کی میخوام آدم شم.

+ چقـــــ ـــدر اون لحظه که داشتم با پســـ ــــره

سرِ ماشین بحث میکردم

و وقتی داشتم دنبالِ صافــکار میگشتم

احساس تنهایی کردم.

چقدر بد بود

اینکه تکـیه گاهی نداشتم

تا بهش زنگ بزنم و

سریع خودشو برسونه.

+ عشــــــــ ــق ممـنوع تموم شد.

واسه ســـ ـــمر گریه کردم!

گریه واقعی!

از ته دل!

خودمم هنــــگم از کارم!

+ این رو گوش کنی

حال این روزامو مـــیفهمی.

+ متن و ترجمه آهنــــ ـــــگ وبلاگ

تو ادامه مطـــلب

روانیم کرده این آهنــــــــگ


ادامه مطلب
شنبه سیزدهم اسفند 1390

دســـــتمو محکم گرفتی

اونقدری که دستت عرق کرده.

- شـــــــ ــــاتِ آخرم بخوریم و 

بریم واسه رقــــــص.

خوشحالیم.

بلند میشی و

منم بلند میکنی.

میرقـــــــــصیم.

من و تو

انگار که دیگه هیشکی نیست اونجا.

از رقصیدنت خندم میگیره

با خنده میگم

ایرانی برقص دیگه اینجا که دیــــ ــــــسکو نیست.

میخندی.

میخندی و چشمات پُره از مهربونی.

دستمو میگیری و میبری یه گوشه

میشونی.

میری 2 تا پیـــــ ـــــــک دیگه میاری

میگی

امشب میخوام مســـ ــــــت مســــ ـــــت باشیم

من که مســـ ــتِ چشماتم.

همیشه زیاد که میخوردم

سگ میشدم.

اما امشب

نمیدونم

یه حالِ دیگه ای دارم.

انگار رو زمین نیستم.

بخوام سگ باشمم نمیشه!

یعنی نمیزاری.

میشینی کنارم.

داغــــ ــــــی نفساتو رو گردنم حــــ ـــــس میکنم.

کاش که هیچوقت صُب نشه.

+ چقـــدر الان دوریم از هم

اندازه یه نیمــــــکُره...

اون شبو میخوام

دوباره.

چرا اتفـــاقای خوب دیگه تـــکرار نمیشن؟

+ پُــــست قبلی حذف شد.

به خاطر یه عده احــــمق

که نفهمیدم منظور من از مطلبی گه نوشتم

چی بود.

کسایی که حتی 2 خط از وبــــــــلاگو نخونده بودن و

نمیدونستن داستان چیه.

اما قـــــضاوت میکردن و

هر اراجیفی که تو دهن کثیفــــــشون میومد

میگفتن.

شاید وبلاگم همین روزا حذف کنم.

+ عــــــ ـــــــلی - دیگه نمیخوام بهت بگم

بابا لنــــــ ــــگ دراز -

کاش میدونستی و میفهمیدی

چقدر اون 20 دقیقه ای که

چشمامون به هم خیره بود و

تو حرف میزدی و

من گوش میدادمو

دوســت داشتم.

کاش میفهمیدی

چقدر برام عــــــــــزیزی.

اونقدری که نمیتونم ناراحتیتو ببینم.

کاش میتونستم اونجوری که لیاقتشــــــــو داری

دوستت داشته باشم.

جمعه دوازدهم اسفند 1390

الکی دارم تو فیـــــس بــوک میچرخم.

یه مسیـــــ ـــــج

ســــ ـــالومه ...

اسمش آشنا نیست برام.

بازش میکنم:

سلام عزیزم ، تو امیـــــ ـــــرعلی میشناسی؟!

جواب میدم :

آره

مسنــــــ ـجرو که باز میکنم

میبینم اَدَم کرده.

باهم چــ ــــــت میکنیم.

میگه 27 آبـان با امیــــ ــــــرعلی دوست شده

تا 14 بهـــــ ـــــمن باهم بودن!

هــــِــــه

همون موقع که با منم بود!

میگم

پس چرا هیچـــــ ـــوقت از تو

نه sms تو گوشیــ ــش بود

نه حتی بهش زنگ میزدی؟

ما که هر روز باهم بودیم.

اصلا" من تو اون مدت حتی دانشــــ ـــــــگاهم نرفتم!

گفت که میدونسته امیـــ ــــــرعلی هرز میپره!

اما نمیتونسته کاری کنه.

گفت که هر موقع بیرون بودن

بهش میگفته

سالــــ ــــــومه

داری ایندفعَرو تو حساب کنی

دفعه بعد من؟!

یا هرشب بهش میگفته

برام شـــ ـــــارژ میگیری؟

لازم دارم!

ازم پرسید که

با منم اینجوری بوده؟

گفتم نه...

هنـــ ـــــــگ بودم.

باورم نمیشد هر موقع میرفتیم بیرون

با پــولِ سالــــــ ــــومه بوده!

یا هروقت که بهم زنگ میزد و

sms ایی که دائم میداد

اون واسش شارژ میگرفته!

درجه پســـــ ــــتیِ آدما به کجا رسیده؟

دیگه هیچ امیدی نیست

به درست شدنشون

به "آدم" بودنشون.

اینم از کسی که هنـــــ ــوز

یه گوشه از دلم

باهاش بود...

اونم گنــد زد.

مثــل بقیه.

جـــــــمعه صُبحه.

من و مامان و بابا

داریم بحــــ ـــــث میکنیم

سرِ خواســــ ـــتگاری

که قراره بیاد واسم.

از اونا اصـــ ـــــرار

از من ...

میگن بزار بیاد

فوقش میگیم نه.

اما من میگم

مردم مسخـــــ ــــره ما نیستن.

وقتی میدونم نمیخوام ازدواج کنم

چرا بگم بیاد؟

بابام دلیلشو میپرسه.

میگم که به احســـاسِ هیچ مــردی

اعتـــــــ ــماد ندارم.

میدونم

از نظر بابام

دلایلم بی معنیه.

اما اینا دلیلای منه.

پس روش پافـــ ـــــشاری میکنم.

آخرش

مجبور شدم از نقطه ضعـــــ ـف بابام استفاده کنم و

بگم که بعد از گرفتنِ لیسانســـ ــــم

میخوام برم مالـــــــ ــــــــزی

و بهتره وقتی رفتم

اون 40 - 30 میلــــ ـــیونِ بی زبونی

که میخواد بهم جهیـــ ــــــزیه بده رو

خرجِ خونه و خورد و خوراکَم کنه!

میدونم

هر پدری آرزوشه عـــــ ـــــروس شدنِ دخترشو ببینه.

اما من از اون دخترایی نیستم

که به خاطر خوشـــــحالی پدر و مادرم

پا بزارم رو عقایدم.

امیدوارم اونام اینو درک کنن...

+ تو پُست بعدی

میخوام اسم تمام کسایی رو که

تو این 11 ماه دیدمو

بنویسم.

اینجوری شاید بتونم نشون بدم

احساســـ ــــــی که دارم

نسبت به تمام مردای دنـــ ــــیا

از کجا اومده و

چرا اومده.

تعدادش واسه خودمم جالبه.


جمعه پنجم اسفند 1390

دیشــــ ـــــب

مـن

احـــــ ــــسان:

- میخوام برم

- یعنی چی؟

نمیخوام باهات باشم!

- چـــــــــــــرا؟!

- نمیخوام دیگه ... بگو Bye برو

- نمیگم

- چــــــــــرا؟!

- نمیخوام بری

- واسه چی؟

- نمیخوام رابطه خراب شه.

- کارات تو مُخمه نمیتونم تحمل کنم.

- مگه چه کار کردم؟

- هیچی مشکل از منه.

...

میگی Bye یا نه؟!

- نه ! من حرفـــمو یه بار میزنم.

2 ساعت بعد ...

- کوشـــــی دُخــی؟

- اینجا

- میای بغــــــــلم؟

- نه !

- باشه ...

خوب بخوابی ، دوسـِت دارم.

بـــوس از اون تُفیاش !

+ میخوای بگی خُل شدم؟

آره شدم.

1 ماه دیگه

میشه یه سال.

یه سال از اون شوک وحشـــتناک میگذره.

نه اینکه فکر کنی عاشــــق سیامــــ ـــــک بودما ،

نه ،

من فقط ازش توقـع نداشتم.

غافلــــــــگیر شدم.

ضـــ ـــــد حال خوردم ،

بَدم خوردم.

دیگه خوب نمیشم.

1 سال کافی نبود؟

خوب نشدم...

خوب نمیشم.

+ من و

مامانم :

- فلانی رفته خواســـــــتگاری فلانی

- هـــــــــــــه

- حتما دختــــــــــر خوبی بوده دیگه.

اخلاقـــــ ـــــش خوب بوده.

- شایدم خوش ســـــــ ــــک*س بوده!

- O-:

- 2 روز دیگه پســـــــ ـــــره میره دوســت دختــــــ ــر پیدا میکنه

طلاق میگیرن!

- چـــــــ ــــــرت نگو.

- باشه من چرت میگم.


جمعه پنجم اسفند 1390